تبلیغات
اخبار و اطلاعات آشخانه - داستان کرمانجی له یاره

اخبار و اطلاعات آشخانه

کانال مردمی آشخانه پرمخاطب ترین کانال تلگرام شهرستان مانه و سملقان آدرس: telegram.me/ashkhane

درباره من
سمنگان یعنی سرسبز.
کرمانج ، مردمی که بیش از چهار قرن خونشان را با خاک ایران آمیختند تا پاسداری کنند از خانه اجدادی.
آشخانه ، هشت چشمه ،محل آسیاب، مرکزی برای نمایش پرافتخار همدلی و اتحاد کرمانج با ترک و فارس و ترکمن و بلوچ از شیعه و سنی.
و ما ، فرزند کرمانج که این پایگاه رسانه ای را زنده نگه می داریم تا شناخته تر شوند «سمنگان» و «کرمانج» و «آشخانه».
و این بزرگترین هدف ماست:
سرسبزی. پاسداری از خانه. اتحاد

رضااسدی.آشخانه

لینک تلگرام کانال مردمی آشخانه telegram.me/ashkhane
آدرس پیج اینستاگرام آشخانه /instagram.com/ashkhaneh
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
  •  

    خورشید از پس کوه های«گولیل» بیرون آمده بود و پرتو های طلایی رنگش را به زمین هدیه می داد. نسیم می وزید و صدای پرندگان نوید یک روز خوب بهاری را می داد. قطرات آبی که از باران دیشب بر روی برگ گیاهان مانده بود رطوبت خاصی به هوا داده بود .

    رقیه خانم مثل همیشه زودتر از بقیه زنان بینه(تعدادی چادر در کنار هم که یک نظام واحد اجتماعی راشکل می دادند) بیدار شده بود و مشغول آماده کردن تنورش برای پختن نان جهت صبحانه بود.کمی آن طرف تر حسن بگ داشت بره ها را از مادرانشان جدا می کرد تا برای چرا آن ها را به کوه ببرد.صدای زنگوله ی سگ ها حال و هوای خاصی به کوهستان داده بود.


    ناگهان صدای گرم زیور خانم مادر بهمن بلندشدکه باتحکّم ، خطاب به بهمن می گفت:
    – تاوی ئاویتیه ئورتی کین ناخازی را بوویی؟(آفتاب تا وسط چادر آمده نمی خواهی بیدار بشوی؟ )
    «بهمن» به همراه دوستش« علی محمد» ، چوپانان بینه بودند که به صورت نوبتی هر چند روز یک بار به میان چادرها می آمدند تا هم استحمامی کنند و هم جیره ی غذایی چند روز آینده شان را بردارند و دوباره پیش گله برگردند. و دیشب نوبت بهمن بود که به میان چادرها بیاید.بهمن با صدای مادر ازخواب برخاست ودستهایش را به طرفین کشید وبدن خودرا کش داد،سپسچاروقش(نوعی کفش که توسط کرمانج ها از پوست گوسفند به صورت دستی و سنتی دوخته می شود) را پوشید و غذایش را برداشت و به کمک چوب دستی اش جستی زد و پرید روی الاغ اش .ازروی الاغ دست برد توی دهان وباچند تا سوت ممتد سگش را فراخواند و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که برگشت ،گویی چیزی را جا گذاشته بود.


    مادر تا بازگشت اورادیدسریع موضع گرفت و با عصبانیت پرسید :
    – باز چه شده است ؟ چرا برگشتی ؟ کم کم دارد ظهر می شودو بیچاره علی محمد غذا ندارد و حتما خیلی گرسنه اش است.
    بهمن بدون اینکه توجهی به عصبانیت مادرش کرده باشد با خنده گفت :
    – اگر من علی محمد را می شناسم که می دانم تا حالا گوسفندی را سربریده و بر گرسنگی اش فائق آمده. بعد داخل چادر رفته و دوتارش را برداشت.آخر بهمن در نواختن دوتاربسیار چیره دست بودونوای سحرانگیز دوتارش همگان رامسحور وشیدا می کرد.
    به خصوص مواقعی که دلش می گرفت وغمها از سینه اش به سرپنجه هایش راه می یافت، نوای دوتار دلنوازتر وفریبنده تر می شد.


    سوار بر الاغ ودوتار بر پشت ، غرق در تفکرات خویش بسوی گله رهسپار بود که ناگهان سیاهی سایه گون انسانی از دور توجهش را بخود جلب کرد . او چه کسی می توانست باشد؟ آیا بهمن اورا می شناخت؟ آیا او یکی از چادر نشینان بود؟ شاید هم او علی محمد بود که نگران از تاخیر بهمن درپی اش آمده بود. اما اگر او علی محمد بود پس در این لحظه چه کسی از گله مواظبت می کرد؟
    او باید جلوتر می رفت تا برای سئوالاتی که در ذهنش به وجودآمده بود پاسخ بگیرد. این بود که بر سرعت الاغ اش افزود .
    هرآن که بهمن نزدیکتر می شد قیافه ی آن شخص واضح تر به چشم می آمد.
    چیزی که مشخص شد سایه مورد نظر، دختری در لباس زیبای کرمانجی و کوزه بر دست بود که خرامان از سر چشمه می آمد . دختر تا متوجه حضور بهمن شد سریع شال کرمانجی اش را که زیر چانه اش بود بالا کشید تا بیشتر صورتش از دید نامحرم مصون بماند.
    نگاهی از روی کنجکاوی به دختر انداخت تا شاید اورا بشناسد، اما از آنجا که بیشتر صورت دخترزیر شال پنهان شده بود، موفق به شناختنش نشد.تنها قسمتی از صورت دختر که دیده می شد، چشمان سیاهش بود که به مانند چشمان آهوخودنمایی می کرد.نجابت بهمن به اواجازه نداد تا بیشتر از یک بار به آن چشمان سیاه نگاه کند، اما همان یک نگاه و آن چشمان سیاه کافی بود تا دلباخته ی دختر شود.
    گویا شهرت بهمن در نواختن تاروهمچنین نجابتش باعث شده بود تا دختراو را بشناسدودر دل نسبت به او احساسی مشابه پیدا کند. واین نوید عشقی پاک را می داد.
    آن دو بدون آنکه چیزی به هم بگویند به راه خود ادامه دادند.


    بسوی گله رهسپارشد اما دلش انگار همراه دختر، راه بینه را پیش گرفته بود. فکر آن دختر لحظه ای از خاطر بهمن نمی رفت و این سئوال مدام در ذهنش پدید می آمد که آن دختر که بوده و نامش چیست؟
    غرق در تفکراتش بود که صدای «علی محمد» رشته ی افکارش را پاره کرد:
    -کجایی پسر؟ چقدر دیر آمدی؟ راستی دیشب اگر سگ های گله نبودند معلوم نبود گرگ ها چه بلایی سر این زبان بسته ها می آوردند…
    بدون توجه به صحبت های علی محمد فقط سری تکان داد و از الاغ اش پیاده شد.او به این فکر می کرد که هرچه زودتر دوباره نوبت استراحتش فرابرسد تا به میان چادرها رفته و سراغی از آن چشمان سیاه بگیرد. برای او دقایق به اندازه یک قرن به طول می انجامید. هر کاری می کرد که خودش را سرگرم کند تا گذر زمان را از یاد ببردنمی شد.شایداین حالت بهمن را تنها عاشقانی درک می کنند که درد فراق یار را کشیده باشند..
    بی حوصله و پریشان با گذر زمان مبارزه می کرد که ناگهان چاره ای به ذهنش رسید. تصمیم گرفت راز عشقش را با دوست دیرینش علی محمد در میان بگذاردتا شاید او را قانع کند که از نوبتش برای رفتن به بینه بگذرد و این بار هم خودش برود. این بود که بساط چای را فراهم کرد و علی محمد را فراخواند.


    – دختری زیبا و قدبلند با چشمانی زیبا، آیا او را می شناسی؟
    این بهمن بود که ضمن ریختن چای در استکان ها ، معشوقه اش را با اشتیاقی خاص برای علی محمد توصیف می کرد تا شاید علی محمد او را بشناسد.اما علی محمد با حالت خنده گفت :
    – این همه دختر چشم سیاه و قد بلند و زیبا در بینه هست ، من از کجا باید بدانم تو کدام یک از آن ها را دیده ای تا بگویم آن دختر کیست ونشانی اش را به تو بدهم ؟
    این را گفت و در حالی که بشدت می خندید اضافه کرد :
    – عیبی ندارد رفیق این بار هم تو برواما یادت نرود بعد از اینکه سرو سامانی گرفتی آستینی هم برای ما بالا بزنی . بعد استکان چای اش را که حالا سرد شده بود سر کشید.
    بهمن خوشحال ازایثارتحسین برانگیز« علی محمد» چند روز را به امید دیدار مجدد آن دختر پشت سر گذاشت.پس از گذشت چندروزحالا وقت آن شده بود تا تا به میان چادر ها برود .
    برخلاف گذشته که توصیه هایی فراوانی درباب احتیاط های لازمه ونگهداری از گله به علی محمد می کرد ، این بار چیزی نگفت و سوار بر الاغ اش شده و راه بینه رادر پیش گرفت.
    او اگر می خواست دختر را ببیند باید قبل از تاریک شدن هوا به بینه می رسید، چراکه قبل از غروب آفتاب مردان هر چادر بره ها را از چرا بر می گرداندند و زنان و دختران برای کمک به مردانشان بیرون از چادرها به انتظارمی ایستادند، و این برای بهمن بهترین فرصت ممکن بود تا به هدفش برسد.
    گویا خدا هم موافق این عشق بود چراکه بهمن درست زمانی که زنان بیرون از چادرها منتطر مردانشان بودند به آنجا رسید.

    از الاغ پیاده شده و خود را به درست کردن پالان الاغ مشغول نشان داد تا مدت زمان بیشتری در آنجا بماند . غرق در تفکّرات خویش بود که ناگهان صدای مردی که می گفت :« گلنار! گلنار! مواظب باش بره ها زیاد آب نخورند که دم می کنند» ، رشته افکارش را پاره کرد. ناخوداگاه سرش را به طرف صدا برگرداند تا ببیند صدا از جانب کیست که ناگاه چشمش به همان دختری افتاد که عقل و هوش را از سرش ربوده بود. دختر درحالی که به طرف بره ها می رفت گهگاهی نگاهش به سمت بهمن برمی گشت.
    صدا، صدای« مرادخان » ، ریش سفید بینه بود و «گلنار» دخترش.
    او باید چاره ای می اندیشید تا عشقش را به گلنار بروز دهد و برای این سئوال که آیا گلنارهم نسبت به او چنین احساسی دارد یا نه پاسخیبیابد؟این بود که افسار الاغ اش را به خاری بست و به بهانه کمک پیش مراد خان رفت.
    – سلام عمو مراد خسته نباشید، کمک لازم ندارید ؟
    زبانش با مراد خان صحبت می کرد و چشمانش با گلنار .گویا گلنار هم این چند روز را به انتظار بهمن گذرانده بود ، این را ازنگاه او می شد فهمید.
    مرادخان با خوشرویی برگشت به سمت بهمن وگفت:
    – نه پسرجان ، ممنون ازلطفت.شما خسته ای برو به استراحتت برس.
    مسرور از اینکه توانسته بودمعشوقه اش را ببیند و او را بشناسد سوار بر الاغ اش به میان بینه رفت…
    از دور مادرش را دید که مشغول درست کردن کره بودو همزمان با «گلدسته خانم» ، زن همسایه چادر بغلی صحبت می کرد.
    هنگامی که زیور خانم متوجه آمدن بهمن شد با تعجب از خود پرسید:مگر این بار نوبت علی محمد نبود که به میان بینه بیاید؟ چند قدم جلوتر رفت و با صدای بلند پرسید:
    – چه شده بهمن راهت راگم کرده ای؟مگر این بارنوبت علی محمد نبودکه بیاید،چرا تو آمده ای؟
    بهمن در حالی که می خندید گفت :
    – چشم دیدن تک پسرت را نداری؟ شنیدم کره درست کرده ای آمده ام سهمم را بردارم و سریع برگردم.
    زیورخانم جهت رفع خستگی پسرش سریع مشغول دم کردن چای شد و مجدداً از بهمن پرسید:
    -نگفتی چه شده که به جای علی محمد آمدی؟
    دیگر چای آماده شده بود و بهمن در حالی که مشغول ریختن چای در استکان ها بود ماجرای عشقش را برای مادرش که حق پدری را هم به گردنش داشت تعریف کرد.(پدر بهمن در یکی از جنگ های مرزی کشته شده بود.)
    اشک در چشمان زیور خانم که از خیلی وقت پیش آرزوی دامادی تک پسرش را در دل می پروراند حلقه زد و با اشتیاق گفت :
    -همین فردا صبح به همه ی اقوام خبر می دهم تا دور هم جمع شویم و در مورد این عشق که خبراز وصلتی مبارک می دهد تصمیم بگیریم.
    آن شب خواب با چشمان بهمن بیگانگی می کرد، او تمام شب را به فردایی که در پیش داشت فکر می کرد. تمام فکر و ذکرش این شده بود که آیا مراد خان موافق این وصلت خواهدبود یا نه ؟
    دیگر صبح شده بود واو علیرغم میل باطنیش باید پیش گله می رفت . چرا که علی محمد تنها بود و آذوقه اش هم رو به اتمام . آخرین صحبت ها راکه با مادرش کرد ، مقداری از کره دیروز را به همراه چند قرص نان تازه پخت شده برداشت و سوار الاغ شد. اما قبل از حرکت تاکید کرد که هر طور شده نتیجه جلسه را به او اطلاع دهند.
    آهسته از میان چادرها گذشت و نیم نگاهی به چادر مرادخان انداخت و از آنجا دور شد.
    وقتی به گله رسید، علی محمد با آن چهره دوست داشتنی اش که رفاقت و مرام در آن موج می زد، نزدیک آمد و در حالیکه لبخند به لب دشت گفت :
    -سلام رفیق! چه خبر ، بگوشیر آمده ای یا روباه؟
    بهمن هم که خیلی ذوق زده شده بود، گفت :
    – علی محمد گلنار را دیدم ، او را دیدم ، دختر مراد خان است، گلنار را دیدم…
    علی محمد گفت :
    -پس اسمش گلنار است و دختر مراد خان!بعد سری تکان داده و گفت :
    – رفیق مارا ببین،تو همان بهمنی نیستی که حتی فکر ازدواج به ذهنت هم خطور نمی کرد، حالا به این روز افتاده ای؟ بهمن دستی به شانه ی علی محمدگذاشت وبه حالت خنده گفت :
    – تو را هم خواهیم دید برادر.
    روزها به کندی برایش می گذشت ، او حتی نمی دانست در جلسه خانه مرادخان چه گذشته است، این بار هم که نوبت علی محمد بود تا به بینه برود و این خاطرش را می آزرد.
    چند روز به همین منوال می گذشت تا اینکه یک روز وقتی علی محمد می خاست بساط چای را فراهم کند متوجه سواری شد که از دور به سرعت می تاخت و پیش می آمد. بله او عموی بهمن، « رضاقلی خان »بود.
    عمو رضاقلی مردی خشک و خشن اما خیراندیش بود، در «کشتی با چوخه» که میراث بزرگان کرمانج است مهارت خاصی داشت. چندین مدال رنگارنگ از مسابقات کشتی با چوخه عشایر کشوربه یادگار داشت. شکار و تیر اندازی هم که برایش به مانند نوشیدن لیوانی آب بود ، طوریکه به او لقب«رضاقلی خان مرگان» داده بودند. تنها عیبی که عمو رضاقلی داشت این بود که کمی عُنق وعبوس بود. آن روز هم وقتی نزدیک آن ها شد بجای سلام وخسته نباشید شروع به انتقاد کرده و گفت :
    – چرا این زبان بسته ها این قدر لاغر شده اند؟ پس شما اینجا چه می کنید؟ تا حالاکه گرگ ها را به گله راه نداده اید؟ بیچاره صاحبان گوسفندان که دلشان را به این خوش کرده اند چوپان دارند.
    وبعداز اسب پیاده شد و رو به بهمن کرده و گفت :
    – هی پسر! سریع سوار اسب شو و به میان چادر ها برو که جماعتی منتظر تو هستند.
    بهمن که چندین روز در انتظار چنین لحظه ای بود از علی محمد و عمویش تشکرکرده و بعدبر اسب سفید جست وبا سرعت هرچه تمام تر به سوی چادرها تاخت.
    بیچاره علی محمد که باید چند روز به اجبار عمو رضاقلی را تحمل می کرد.
    بهمن خودرا به سرعت برق و باد به چادرها رساند و در اولین برخورد صورت و دست مادرش را به نشانه تشکر بوسید، سپس استحمامی کرده و کمی به سر و وضعش خود رسید. پیراهن قرمز کرمانجی و شلوار کردی اش را پوشید،شال مشکی اش را به کمر بست و بعد کمی ازعطربه یادگار مانده از پدررا به تن زد.بعد هم دست کرد و آینه شکسته ای که در جیب داشت بیرون آوردو نگاهی به صورتش انداخت.
    بوی اسپندی که توسط زیور خانم، دود شده بود تا خانه مراد خان هم می رفت.به احتمال فراوان گلنار هم فهمیده بودکه این بو از کدام چادر است و به چه مناسبتیست.
    در این حین« عمه صنم» که نیمچه ذوق ادبی داشت به همراه« دایی ولی» وارد چادر شده و تا چشمش به بهمن افتاد سریع دم گرفت که:
    الله وه سه ر به ژن و بالی وه قوروانی فه ک و خالی
    سینگ کریه مینا که وان ژه وه ر گه ریه داوه ره وان
    (الهی به قربان قدو بالاو خال لبت بشوم.سینه ستبر به مانند سینه کبک کرده و از گله گاه به عشق معشوقش آمده).
    دایی ولی خلعتخواستگاری که شامل یک شال کرمانجی و یک کله قند بود را برداشت و گفت :
    – ظهر شدبرویم دیگر.
    حالا همه نگاه ها به بهمن بود که چه موقع آماده حرکت می شود.
    بالاخره بهمن آماده شد و همه به سوی چادر مراد خان که مراد دل بهمن را در خود جای داده بود روانه شدند. با اینکه از چادر آن ها تا چادر مراد خان چند قدمی بیش نبود اما بهمن همین چند قدم را هم به گلنار فکر می کرد.
    او اصلاً باورش نمی شد که به این راحتی به دلبرش رسیده باشد. تا به خودش آمد چادر مرادخان را روبرویش دید. دست و پایش را گم کرده وگونه هایش به قرمزی نشسته بودند. عرق از سر و رویش روان بود، نمی دانست چه کار کند که« دایی ولی»به دادش رسید :
    – بیا خواهر زاده عزیزم خجالت نکش ، من که می دانم ،کلّه قند توی دلت آب می شود.
    همه خندیدند و وارد چادر شدند.
    داخل چادر مراد خان بود و زنش«فاطمه خانم »که بچه ای کوچک به پشت داشت اما خبری از گلنار نبود. او نجیب تر از این حرف ها بود که به خودش اجازه بدهد تا در آن جمع حضور پیدا کند.
    دایی ولی خلعت خواستگاری را به فاطمه خانم دادوسپس همه نشستند. ابتدا صحبت از گوسفند و گله داری و دشت و بیابان شد، و هر کس برای ابراز موجودیت در جمع سئوالاتی را از بهمن می پرسید، و بهمن هم که از خجالت سرش را پایین انداخته بود ، دست و پا شکسته جواب هایی را جهت رفع تکلیف می داد. مراد خان سیگاری روشن کرد و بهمن را به دقت زیر نظرگرفت. تا این که عمه صنم صحبت ها را به سمت بحث و موضوع اصلی کشاند و گفت :
    -وقت برای پرداختن به گوسفند و گله داری زیاد است ، بهترنیست راجع به این دو جوان صحبت کنیم؟ سپس کنار فاطمه خانم رفت و حرف هایی را در گوشش زمزمه کرد.
    دایی ولی رو به مرادخان کرده وگفت :
    -خب مرادخان نظرتان در مورد این خواهر زاده ما چیست؟
    مرادخان که حالا سیگارش به ته رسیده بود جواب داد :
    – البته که بهمن پسر لایقی است اما نظر گلنار و مادرش هم ملاک است.
    این حرف مرادخان حکایت از نظرمثبت اوداشت.
    فاطمه خانم که حالا مخش توسط عمه صنم زده شده بود بی درنگ رو به مراد خان کرد و گفت :
    – هرچه شما صلاح بدانید.
    زیور خانم که تا آن لحظه سکوت کرده و ریش و قیچی را به دست بزرگان داده بود، طاقت نیاورد و گفت :
    – مراد خان نمی خواهی یک چای به ما بدهی ؟
    عمه صنم که بیشتر از همه ذوق کرده بود گفت :
    -من فقط چایی را می خورم که عروس خانم بیاورد.
    معلوم شد این نقشه را زیور خانم و عمه صنم کشیده بودند تا جواب مثبت را مستقیما از دهان مرادخان بشنوند و گلنار را به مجلس بیاورند.
    مراد خان که کمی غیرتی شده بود سریع موضع گرفت که:
    – بگذارید محرم شوند بعد چای بیاورد.
    دایی ولی در حالی که از جایش بلند می شد گفت :
    – پس اگر اجازه می دهید تا شما چایتان را دم کنید من می روم دنبال« ملارضا» تا بیاید و خیال این دو جوان را راحت کند .
    بهمن در گوشه ای ساکت نشسته بود و بدون اینکه حتی سرش را لحظه ای بالا بگیرد ، به فکر فرو رفته بود. شاید او به آینده ای که قرار بود با گلنار بسازد می اندیشید ، یا به فکر ملا رضا بود که کی می آید و دستش را در دست معشوقه اش می گذارد.
    غرق در این تفکرات بود که صدایی او را متوجه خود کرد، صدا ، صدای ملا رضا بود که کلاهی سفید بر سر داشت ویا الله گویان به همراه دایی ولی وارد چادر می شد.
    با آمدن ملا رضا فاطمه خانم که حالا بچه ای که بر پشت داشت را خوابانده بود از جایش بلند شد و بعد از احوال پرسی از چادر بیرون رفت.
    چند دقیقه ای نگذشته بود که ابتدا فاطمه خانم با یک سینی چای و سپس پشت سرش گلنار که سر و رویش را با شالی سفید پوشانده بود ، همچون قویی سفید وارد چادر شده و در گوشه ای نشست.
    ملا رضا با فرستادن صلواتی آمدن گلنار را شادباش گفت.عمه صنم از جا بلند شده و کنار گلنار نشست.
    زیور خانم که اشک از گوشه چشمانش جاری شده بود رو به ملارضا کرده و گفت :
    – هنوز چایتان سرد نشده زود صیغه محرمیت را بخوانید.من که دیگر طاقت ندارم چه برسد به پسرم که مطمئنم او هم طاقتش به سر رسیده.
    ملا رضا قرآنی را که در دست داشت باز کرد و چند آیه ای خواند . بعد از استغفار از خداوند متعال صیغه محرمیت را قرائت کرد و این گونه صفحه ابتدایی زندگی مشترک بهمن و گلنار گشوده شد.
    بعد از خواندن صیغه محرمیت و صرف شیرینی و شادی فراوان اطرافیان ، همه برای صرف ناهار که در چادر همسایه محیا شده بود ، از چادر بیرون رفتند. زیور خانم فرصت را غنیمت شمرده و در خفاء ، شال از روی گلنار کنار زد و بوسه ای بر گونه هایش که از خجالت سرخ شده بود،نشاند.سپس احساسش را اینگونه بیان کرد :
    – له سه ر چاوو بی ریه ره شی ته بی گه ریم بوکا جان، لاواکی خاژه دو خادی ده سپیرمه ته (قربون چشم و ابروی سیاهت بشوم، پسرم را بعد از خدا به تو می سپارم)، آن گاه روبه بهمن کرده و گفت:
    – بیا پسرم نوعروست را ببین واگر صحبتی داری با او بگو که از این فرصت ها کم پیش می آید. آن گاه ازچادر بیرون رفت و آن دو را در چادر تنها گذاشت.
    نگاه بهمن برای لحظه ای در نگاه گلنار گره خورد اما چشمان گیرای گلنار آن قدر او را محو خود کرد که فرصت صحبت کردن را از او گرفت .می خواست چیزی بگویدکه ناگهان متوجه حضور مرادخان شد که از نزدیکی چادر صدایش می آمد ، این بود که از چادر بیرون رفت تا مرادخان او را نبیند.
    طبق رسومات قوم کرمانج داماد نمی توانست به راحتی با عروس در ارتباط باشد ، مگر در خفاء و دور از چشم والدین و اقوام عروس.و عروس هم تا زمانی که رسماً به خانه ی داماد نرفته است نباید در حضور والدین و اقوام داماد شال از رویش برگیرد. اما بهمن برای این مشکل هم چاره ای اندیشیده بود و آن این بود که از چند روز دیگر فصل دوشش شیر شروع می شد و فاطمه خانم باید برای دوشیدن شیر بهمراه دیگر زنان بینه به گله گاه می رفت. از این رو با مادرش صحبت کرده بود تا از فاطمه خانم بخواهد که به بهانه ی کمک، گلنار را هم با خودش به گله گاه ببرد تا برای ساعتی هم شده در کنار همدمش آرام بگیرد و بیاساید.

    بالاخره فصل شیردوشی فرا رسید و بهمن و گلناراینگونه همدیگر را به بهانه های مختلف می دیدند.
    هر روز گلنار سر بر روی زانوان بهمن می گذاشت و بهمن هم سر بر روی سینه دوتار، و به عشق دلبرش ساز لیلی و مجنون کوک می کرد. روزها به همین منوال می گذشتند و گذر زمان مهر هر کدام را در دل دیگری بیشتر جای می داد.
    روزها باب میل آن دو می گذشت و روزگار هر روز شاهد ماجرای تازه ای از عشقشان بود، تا اینکه شبی بهمن هراسان از خواب برخاست و ناله ای سر داد. با صدای ناله ی بهمن علی محمد نیز که فکر می کرد گرگ ها به گله زده اند از خواب پرید. اما وقتی متوجه شد خبری از گرگ ها نیست ، دستی به پشت بهمن زد و در حالی که نفسنفس می زد ماجرا را از او جویا شد.
    بهمن که رنگ به رخسار نداشت با نگرانی و دلشوره ای عجیب خوابی را که دیده و موجب پریشانی اش شده بود برای همدم شب های تنهایی اش اینگونه تعریف کرد:
    – راهی پر پیچ و خم را طی می کردم، از دور چادرهای بینه را می دیدم اما هرچه پیش می رفتم به چادرها
    نمی رسیدم . صدای شیون می آمد، به یکباره طوفان شن به پا خاست و همه ی آن چیزهایی را که می دیدم ناپدید شدند. با فریاد آشنایی که کمک می خواست از خواب پریدم…
    علی محمد هم که حالا با شنیدن خواب بهمن کمی نگرانی در چهره اش معلوم بودبرای دلگرمی دادن به دوستش گفت:
    – انشاالله که خیر است ولی من مطمئنم که این کابوس تو نتیجه ی پرخوریدیشب ات است، چند بار گفتم کمتر بخور ، گوش ندادی نتیجه اش بدخواب کردن من شد.
    آن شب بهمن تا صبح بیداربود و به تعبیرخواب پریشان خود فکر می کرد. نگران بود که مبادا اتفاق بدی بیفتد.کم کم خورشید به آرامی از پشت کوه خودش را بالا می کشید و چشمان بهمن به راهی دوخته شده بود که هر روز زنان و گلنارش برای دوشیدن شیر از آن به طرف گله می آمدند.
    علی محمد نارحت از بی خوابی دیشب اش از خواب بیدار شد و مشغول آماده کردن صبحانه شد که ناگهان صدای خاله بتول پیرزن پرحرف بینه توجه آن ها را به سمت راه جلب کرد. بله ، زنان بینه بودند که مانند روزهای گذشته برای دوشیدن شیر با عجله به سمت گله می آمدند و در بین آن ها گلنار با آن لباس سفیدش بیشتر به چشم می آمد.
    لبخندی بر لبان بهمن نقش بست که نشان از رضایت خاطر و فراموشی خواب دیشبش داشت.
    طبق معمول هرروز گلنار به محض رسیدن به گله ، خودش را به بهمن رساند، اما وقتی چشمان خسته و قرمز شوهرش را دید با نگرانی دلیلش را جویا شد.بهمن هم که با دیدن گلنارتمام اتفاقات شب گذشته را فراموش کرده بود ، با بی میلی خوابش را برای گلنار عزیزش تعریف کرد.گلنار در دل کمی نگران شده بود چرا که او نیز دیشب خواب پریشانی دیده بود، اما برای اینکه نگرانی را از بهمن دور سازد سخنی از خوابش به میان نیاورد و روبه بهمن گفت :
    – مهم الان است که ما در کنار یکدیگریم، پس جای نگرانی نیست. حالاهم دوتارت را بردار و سازی بنوازتا باور کنم که نگران نیستی.
    آن دو گرم صحبت و لذت بردن از یکدیگر بودند که صدای فاطمه خانم خطاب به گلنارآ ن ها را به خود آورد . معلوم شد که موقع رفتن فرا رسیده است و آن دو باید تا فردایی دیگرازهم خداحافظی می کردند.بهمن که اصلا دوست نداشت حتی لحظه ای از گلناردور باشد ناچار به خداحافظی سر گلنار را در آغوش گرفت وسپس بوسه ای بر پیشانی اش زد و او را به خدا سپرد.
    هوا کم کم تاریک شده بود .همان شب اتفاق جالبی افتادکه موجب انبساط خاطر اووعلی محمدگردید. یکی از گوسفندان «حسن بگ» دو قلو زاییده بود. علی محمد و بهمن هرکدام در فکر نقشه ای بودند که چگونه در دادن این خبر و گرفتن مژدگانی پیش دستی کنند.شب را در این افکار به خواب رفتند.

    با صدای سگ گله که گویا خرگوشی را دنبال می کرد از خواب برخاست.
    امروز نوبت بهمن بود تا بساط صبحانه را مهیا کند. علی محمداما در خواب سنگینی به سر می برد. این به نفع بهمن بود چراکه می توانست زود ترخبر متولد شدن بره ها را به« محترم خانم» ، همسر حسن بگبدهد و مژدگانی اش را دریافت کند، این بود که منتظرتر از همیشه چشم به راه دوخت.
    نگاهی به آفتاب انداخت. هرروز این موقع سرو کله زنان پیدا می شد، اما امروز کمی دیر کرده بودند. با خود گفت حتماً باز گرم صحبت شده اندو فراموش کرده اند ما آذوقه ای برای صبحانه نداریم. با آن زبان درازی که بتول خانم دارد محال است به این زودی ها برسند…
    کتری آبجوش هم شروع به جوشیدن کرده بود، اما خبری از زنان نبود . کم کم آثار نگرانی در چهره اش نمایان شد. با حالتی پریشان علی محمد را از خواب بیدار کرد:
    – هی علی محمد! بیدار شو، با تو ام علی محمد! بیدار شو، چرا زنان هنوز نیامده اند ، بیدار شو…
    علی محمد غرغرکنان چشمانش را نیمه باز کرد و وقتی با چهره نگران دوستش روبه رو شد، از جا پرید و کنجکاوانه پرسید:
    – چه شده ؟ نکند برای بره ها اتفاقی افتاده؟
    بهمن مضطرب گفت:
    -آفتاب را دیده ای کجای آسمان است؟ چرا زن ها این قدر دیر کرده اند؟
    علی محمد که تازه متوجه قضیه شده بود برای اینکه دوستش را از نگرانی در بیاورد گفت:
    – مرا از خواب بیدار کردی که همین را بگویی؟ بعد در حالیکه از جایش بلند می شدادامه داد: هرکجا که باشند الان پیدایشان می شود.
    دیگر علی محمد هم به صرافت افتاده بود که کاری بکند.این بود که رو به بهمن که دیگر رنگ به رخسار نداشت کرد وگفت:
    – یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ ممکن است کسی طوریش شده باشد؟
    بهمن بدون اینکه پاسخی برای سئوالات دوستش داشته باشد ، سوار الاغاش شد و به سوی بینه راه افتاد…
    در دلش آشوبی به پا شده بود وغیر ارادی داشت خودش را برای شنیدن خبری ناگوار آماده می کرد. غرق در تفکراتش بود که صدایی شبیه شیون وگریه توجه اش را به خود جلب کرد، یک لحظه به خود آمد و خودش را در میان چادر ها دید.
    چادرهایی سوخته ، رد خون های ریخته شده بر روی زمین، شیون و ناله پیرزنان و نفرین پیرمردها.چشمانش از تعجب گرد شده بود،یعنی چه اتفاقی افتاده است؟لحظه ای باخود فکرکرد شاید این صحنه هایی که میبیند رویایی بیش نیست. در دل از خدا می خواست که این صحنه هاخوابی بیش نباشد.
    با دیدن مادر پیرش که هه رایی (ناله سردادن) می کرد و با دو دستش برسروسینه می کوفت، متوجه شد تمام آنچه را که دیده عین واقعیت است. ناخودآگاه یاد خواب دو شب پیشش افتاد،یاد گلنارش.راستی چرا او را در میان چادر ها نمی دید؟چرا او به پیشوازش نیامده بود؟ حکایت خون های ریخته شده برزمین چه بود؟
    از الاغ پیاده شد و افتان و خیزان خودش را به مادرش رساند.
    زیورخانم تاچشمش به پسرش افتاد،درحالی که گریه می کرد گفت:
    – دیدی چه شد؟ کاش هرچه درد و بلا داشتی برای من می آمد عروس جان!دیدی چطور بختت برگشت؟
    از حرف های مادرش فهمید، اتفاقی که فکرش را می کرد و نمی خواست باورش کند افتاده است. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود،مادرش را در آغوش گرفت و ماجرا را از او جویا شد.
    زیور خانم هم ماجرا را اینگونه تعریف کرد:
    – چیزی به روشن شدن هوا و رسیدن صبح نمانده بود که به یکباره صدای شیهه ی اسبان و غلغله ی سواران خواب را از چشمانمان ربود.سریع برخاستم و خود را به بیرون از چادر رساندم که ناگهان با خروش و هلهله ی سواران ترکمن روبه رو شدم. همه بیرون از چادر ها بودند. مردان غافلگیر ازوضع پیش آمده، با هر وسیله ای که در دسترس بود سعی بر دفاع از مال و ناموس خود داشتند.گرد و خاکی عجیب به پا خاسته بود طوری که کسی نمی توانست به درستی اطرافش را ببیند.حتی توصیفش هم تنم را می لرزاند.نتیجه هم این شد که اکثر مردان ایل کشته شدند وبیشتر زنان و دختران هم به اسارت در آمدند.
    هنوز صحبت های زیور خانم ادامه داشت که اشکهای حلقه زده در چشمان بهمن تبدیل به سیلی خروشان شد که بر روی گونه های آفتاب سوخته اش جاری گشت. او دریافته بود که گلنارش هم جزو اسیران است. در دلش از خدایش گله داشت که چراباید زمانی که تنها یک ماه به عروسیشان مانده این اتفاق بیفتد؟
    با ناامیدی حال عمورضاقلی را جویا شد هرچند که می دانست چه بر سرش آمده است.زیور خانم که گریه امانش را بریده بود گفت: عمو رضاقلی ات هم به مانند دیگرمردان ایل تحمل دیدن این هجوم ناجوان مردانه را نداشت، ستون یکی از چادر ها را از جایش کشید و با آن تعدادی از سواران را ازپا در آورد، اما زمانی که قصد داشت اسلحه اش را بردارد ،از پشت سر مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و چشم بر این دنیای خاکی بست .
    برایش غیرقابل باور بود که گلنار را دیگر نخواهد دید.گلناری که او تمام روزش را به امید دیدنش سپری میکرد، حال در اسارت و کنیزی به سر می برد.دیگر کار از کار گذشته بودوهمه چیزبه اتمام رسیده بود.به ناچار بر روی تخته سنگی نشست و دو تارش را برداشت تا به مانند همیشه تمام احساسش را با یار دیرینش در میان بگذارد.انگشتانش با هنرمندی هرچه تمامتر بر تارهای دوتار چنگ می انداختند وآهنگ جدایی که بعد ها در میان قوم کُرد به « لی یاری» معروف شد،را نواخت.صدای تار بهمن تمام فضای کوهستان را پر کرده بود طوریکه اشک هر شنونده ای با شنیدن صدای آن جاری می شد.دوتاری که زمانی ساز لیلی و مجنون را می نواخت حال فریاد جدایی را سر داده بود.
    لحظه ای بعد دوتار را کنار گذاشت و به نسیم شبانگاهی التماس نمود که پیام او را به عزیز از دست رفته اش برساند و آنگاه دست بر بنا گوشش گذاشت و آهنگ لی یاری را این گونه سرداد:
    ۱)- ئز کو ئیرو پر غمگینم لی یاری ، لی یاری ، لی یاری
    چاف له بینان ده گه رینم گولناری
    نیشان ژه ته ئز ناوینم لی یاری ، لی یاری ، لی یاری
    ژه ته لو دا وه رکه ت ، سه ری ئیله مین و سیاری
    ترمان رابوو ژه یه موتو سماری
    جایلان کوشتن، ژنان گرتن ، لی یاری
    هیسیر کرن، برنه خیوه و بوخاری
    وان فریتن له کووچانو بازاری
    نام وه سه ری ته چی هانین؟ لی یاری، گولناری

    ترجمه فارسی:
    ۱)- من که امروز سخت غمگینم ای یار ، ای یار ، ای یار
    به میان چادر ها چشم می اندازم ای گلنارم
    نشان از تو نمی بینم ای یار ، ای یار ، ای یار از تلو(کوهی که مرز بین ترکمن صحرا و خراسان است) سواره ای ال امان گویان می آید.
    ترکمن از یموت(سرزمین طایفه ترکمنان یموت در شمال گنبد کاووس) و سومبار (رودخانه اترک) برخاست.
    جوانان را کشتند و زنان را اسیرکردند ای یار
    آن ها را اسیر کردند و به خیوه و بخارا بردند
    آن ها را در کوچه و بازار فروختند
    نمی دانم چه بر سر تو آوردند؟ ای یارم ، ای گلنارم
    ۲)- وان شه وانا چه ره شه ون لی یاری، لی یاری ، لی یاری
    خه و له چا وی مه ناکه ون گولناری
    یار وه ته نی را ناکه ون لی یاری ، لی یاری ، لی یاری
    مه گه ر بیویی وه خه وی من تو جاری
    ژه حالی ته وه خه به ر باوام لی یاری
    کوو فکری ته جانی من کو ده خاری
    دیداری مه مایه قیامه تی لی یاری ، گولناری
    ترجمه فارسی:
    ۲)- این شب ها چگونه شب هایی هستند ای یار ، ای یار ، ای یار
    خواب به چشمان ما نمی آید گلنارم
    یاران وفادار تنها نمی خوابند ای یار ، ای یار ، ای یار
    مگر یک بار دیگر به خوابم بیایی
    تا از حال تو آگاه شوم ای یار
    خیال و فکر تو چون خوره جانم را می خورد
    دیدار ما به قیامت ماند، ای یارم ، ای گلنارم
    ۳)- بارلاها تو، وه ته خسیر لی یاری، لی یاری ، لی یاری
    له من ته نگ بو چول و جزیر گولناری
    یاری منی کرنه هیسیر لی یاری ، لی یاری ، لی یاری
    می ری کورمینج ذلیل بونه لی یاری
    کودا که تن میرا مینا سه رکاری؟
    نه دیوانک ، نه ده یگایک هه یه ، لی یاری
    ئه ز بوما به رخه ک ده می بازاری
    تا بفروشن بده ن له ره دی یاری
    بده ن پی بکرن ئه زیز گولناری ، لی یاری
    ترجمه فارسی:
    ۳)- بار الها به درگاهت توبه و تقصیر میکنم ای یار، ای یار، ای یار
    دشت و بیابان بر من تنگ شده است گلنارم
    یارم را اسیر کرده اند و به کنیزی برده اند ای یار، ای یار، ای یار
    مردان کرمانج ذلیل شده اند ای یار
    کجا افتادند مردانی چون سردار امیر حسین خان شجاع الدوله
    نه دیوان هست و نه دستگاه قانون و قضایی که به حالمان رسیدگی کنند.
    کاش بره ای بودم تا مرا به بازار می بردند
    و من را می فروختند و در پی یارم می رفتند
    و با آن پول گلنارم را از اسارت در بیاورند

    ابیات آهنگ له یاره برگرفته از کتاب حرکت تاریخی کرد به شمال خراسان(کلیم الله توحدی)می باشد.

     

    منبع : گلیل

    تازه ترین مطالب
    ابزارک های وبلاگ

    قالب وبلاگ

    • کل بازدید:
    • بازدید امروز :
    • یازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل مطالب :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :