تبلیغات
اخبار و اطلاعات آشخانه - داستان عاشقانه کرمانجی خجه لوره

اخبار و اطلاعات آشخانه

کانال مردمی آشخانه پرمخاطب ترین کانال تلگرام شهرستان مانه و سملقان آدرس: telegram.me/ashkhane

درباره من
سمنگان یعنی سرسبز.
کرمانج ، مردمی که بیش از چهار قرن خونشان را با خاک ایران آمیختند تا پاسداری کنند از خانه اجدادی.
آشخانه ، هشت چشمه ،محل آسیاب، مرکزی برای نمایش پرافتخار همدلی و اتحاد کرمانج با ترک و فارس و ترکمن و بلوچ از شیعه و سنی.
و ما ، فرزند کرمانج که این پایگاه رسانه ای را زنده نگه می داریم تا شناخته تر شوند «سمنگان» و «کرمانج» و «آشخانه».
و این بزرگترین هدف ماست:
سرسبزی. پاسداری از خانه. اتحاد

رضااسدی.آشخانه

لینک تلگرام کانال مردمی آشخانه telegram.me/ashkhane
آدرس پیج اینستاگرام آشخانه /instagram.com/ashkhaneh
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ

 

داستان عاشقانه خجه لوره

یارم سوار براسب سرخ ...

بر روی تخته سنگی نشسته بود و بازی توله سگهای تازه متولد شده راتماشامی کرد.به حرف های «سیامند» می اندیشید که در دیدار پنهانی دیشبشان گفته بود:

 

– هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانع ازدواجمان شود. به زودی به هم خواهیم رسید.

سیامند جوانی قد بلند بود،با چشمانی سیاه و ابروانی در هم آمیخته.پدری پیر و از کار افتاده و مادری رنجور داشت و تنها پسر خانواده چهار نفریشان محسوب می شد.وضع زندگیشان هم چنگی به دل نمی زد.لذا جهت امرار و معاش به همراه خواهرش مشغول نگهداری و مواظبت از گوسفندان«علی خان»،پدر«خه جی» بود. (در کرمانجی خه جی مخفف نام خدیجه است.)

علی خان یکی از بزرگان و ثروتمندان ایل،صاحب گوسفندان زیادی بود. چند زن داشت و از هر زن چندین فرزند،که «خه جی» هم یکی از دخترانش بود.دختری که مدتی می شد عشق چوپانشان «سیامند» را در دل می پروراند. البته این را هم باید گفت که این عشق ابتدا از جانب سیامند ابراز شده بود، او حتی چند باری را هم به همراه خواهرش به خواستگاری خه جی رفته و هر بار با مخالفت سرسخت علی خان مواجه شده بود. چراکه علی خان عقیده داشت لیاقت دخترش بیش از آن است که زن سیامند و امثال او شود. ناگفته نماند علی خان قصد داشت خجی را به همسری برادرزاده اش« محرم »در آورد.اماگویا از دل دخترش بی خبر بود که دل در گرو دیگری داشت.یا شاید هم خودش را به بی خبری زده بود، چراکه خود خجی چندبار سربسته گفته بود که محرم را به عنوان همسر دوست نمی دارد.

غرق در افکارش بود که صدای «ولی» یکی از چهل برادرش او را متوجه خود کرد:

– طوری توله ها را نگاه می کنی که انگار تا به حال توله سگ ندیده ای، به جای این کارها بلند شو برویم سروقت دوشیدن گوسفندها که دیر شد.

با بی میلی از جایش بلند شد و به همراه برادرش به سوی گله راهی شد در حالی که تمام فکر و ذکرش شده بود حرف های دیشب سیامند. مدام از خود می پرسید:

«وقتی پدرم مخالف است ، سیامند چگونه می گوید که ما به هم خواهیم رسید؟!یعنی او چه در سر دارد؟ کاش پدرم کمی به من و خواسته ام توجه می کرد.»

دلش به دیدارهای پنهانی اش باسیامند خوش بود.

تا به خود آمد خودش را در میان گله گوسفندان یافت. سیامند را دید که به همراه خواهرش مشغول دوشیدن شیر بود.ناخودآگاه لبخندی بر روی لبانش نقش بست.

«ولی» که مدتی بود حرکات خواهرش را زیر نظر داشت با دیدن لبخندش رو به او کرده و باطعنه گفت:

– بعید می دانم که این لبخند تو ناشی از دیدن گله باشد، چراکه هیچ کس ازاینکه قرار باشد ۳۰ یا ۴۰ گوسفند را بدوشد خوشحال نمی شود. سپس در حالی که نگاهش را به سیامند دوخته بود افزود:

-این همه جوان لایق در بینه هست، آن وقت تو چشمت دنبال این چوپان بی سر وپا است؟

لبخند خجی تبدیل به بغضی در گلو شد و بدون اینکه چیزی بگوید منتظر ماند تا ولی دست از سرش برداشته وجهت آوردن گوسفندی برای شیردوشی برود آنسو.

کم کم کار دوشیدن گله تمام می شد. به دنبال چاره ای بود تا به بهانه ای خودش را به سیامند برساند و مفهوم حرف های دیشب اش را از او بپرسد که ناگهان گرمای دستی را بر روی شانه اش احساس کرد. وقتی برگشت «راضیه» ، خواهر سیامند را دید که مضطرب در کنارش ایستاده بود. خواست چیزی بگوید که راضیه با گذاشتن انگشت جلوی لبانش او را به سکوت فرا خواند، سپس با حالتی سراسیمه گفت:

– سیامند قصد دارد امشب نیز به خواستگاری ات بیاید. گفت به تو بگویم اگر جواب پدرت مثبت بود که هیچ، در غیر این صورت نقشه ای خطیردر سر داردکه عملی اش خواهد کرد.

خواست چیزی بپرسد که راضیه از او دور شد.

شاید راضیه از این مضطرب بود که باز باید برای بار چندم جهت خواستگاری به چادر علی خان برود و جواب و طعنه های تکراری بشنود.

خجی اما با اینکه می دانست پدرش به مانند دفعات گذشته دست رد به سینه سیامند خواهد زد، اما وقتی می دید که سیامند پا پس نمی کشد و بر خواسته اش سماجت می کندکورسوی امیدی گوشه ی دلش درخشیدن گرفت.

شب فرا رسیده بود و سیامند طبق قراربه همراه راضیه آمده بود برای خواستگاری، و خجی هم ، بیرون از چادر به بهانه غذا دادن به توله ها منتظر نتیجه کار بود.

همانطور که انتظار می رفت،چند لحظه بعد صدای علی خان بلندشدکه با الفاظی توهین آمیز پاسخ خواستگاری سیامند را می داد.پس از آن هم با فریاد از او خواست که دیگر دنبال گله اش نیاید. چراکه اعتقاد داشت سیامندچشمانی ناپاک دارد که به خود اجازه داده عاشق دختر اربابش شود. ولی مگرسیامند کاری خلاف شرع انجام داده بود که بایدبا چنین برخورد زننده ای روبرو می شد؟!

خجی در حالی که از طرز برخورد پدرش با سیامند به شدّت غمگین بود، اشک می ریخت و در دل پدرش را به خاطر غرور و خودخواهی بیجا سرزنش می کرد.

چند قدم دورتر از چادرشان در حالی که سر میان زانوانش گرفته بود و می گریست، نشسته بود که صدای خش خش قدمهایی او رابه خود آورد.بله او سیامند بود که به سویش می آمد. برخلاف انتظارش چهره ی

سیامند را خندان دید، از جا بلند شده و دلیلش را جویا شد.

سیامند که با دیدن خجی بر شادابی اش افزوده شده بود، حالتی جدی به خود گرفت و گفت:

– من از قبل پاسخ پدرت را می دانستم، این کار امشب بیشتر جنبه رفع تکلیف داشت تا خواستگاری.آخر شب منتظر باش تا بیایم و با هم به جایی دور از اینجا برویم. به مقصدمان که رسیدیم واسطه ای را پیش پدرت می فرستیم تا نظرش را جلب کند. من مطئنم که پدرت از ترس آبرویش هم که شده پاسخ مثبت می دهد. سپس خندید و در ادامه گفت:« نترس! قول می دهم ه

مطابق میلمان پیش برود»

خجی که از تصمیم سیامند چشمانش گرد شده بود، گفت:

– یعنی منظورت این است که فرار کنیم، آیا به عواقبش هم فکر کرده ای؟!

سیامند در حالی که با اضطراب به اطرافش نگاه می کرد که مبادا کسی آن ها را ببیند گفت:

– فکر همه جایش را کرده ام ، ما امشب می رویم. تا کسی متوجه رفتنمان شود ، به قدر کافی از اینجا دور شده ایم. بینه عمویم قول داده است از ما حمایت کند و موجبات زندگیمان را فراهم کند.

در گذشته بین اقوام کرمانج این طور مرسوم بوده است که اگر دختر و پسری به هم علاقه مند بودندوبا مخالفت والدینشان مواجه می گشتند،شبانه به دوردستها گریخته و به بینه ای دیگر پناهنده می شدند. آن بینه هم اگر تشخیص می داد که عشق آن دو جوان عشقی پاک است و والدینشان بی جهت با وصلتشان مخالفت کرده اند، از آن ها حمایت می کرد و بزرگشان را به پادر میانی می فرستاد . بزرگ بینه هر طور که می شد نظر مثبت خانواده ها را جلب می کرد و اینگونه آن دو جوان با یکدیگر ازدواج می کردند.

خجی که هیچ فرصتی برای تصمیم گیری نداشت، تسلیم عشقش شده وبه سیامند پاسخ مثبت داد.پس از این دیدار به سمت چادر رفت تا آماده شود جهت قدم گذاشتن به راهی پر خطر که مقصدی نامعلوم داشت.

به درون چادر رفت و روسری گرم کرمانجی اش را به همراه یک عدد نان و کمی ماست درون بقچه گذاشت و منتظرماند تا سیامند به او علامت دهد. علامتشان آتشی بود که سیامند در کنار چشمه قرار بود بیفروزد.

شب از نیمه هم گذشته بود.هوتاریک بود و کمی سرد، چشمان خجی به سمت چشمه نگران بود. هنوز هم مردد بود که آیا برود یا نه؟ از طرفی در این اندیشه بود که اگر با سیامند برود، خانواده اش را از دست میدهد. از طرفی دیگرمی دانست که اگر با سیامند نرود ، دیگر او را نخواهد دید. پاک گیج شده بود، چشمانش سیاهی می رفت که ناگهان نوری کم سو از سمت چشمه توجه اش را به خود جلب کرد، بله او سیامند بود که او را به سمت چشمه فرا می خواند.

بی اراده از جایش بلند شد و بقچه اش را برداشت و به سمت چشمه براه افتاد. چشمانش اشک آلود بود، حال عجیبی داشت. نمیدانست باید خوشحال باشدیا ناراحت، تنهاحضور گرم سیامند بودکه او راکمی آرام می کرد .

به کنار چشمه که رسید، سیامند را دید که چشم به راه بینه دوخته بود و انتظاراو را می کشید. به محض اینکه چشمش به خجی افتاد گفت:

– چقدر دیر کردی ؟ کم کم داشتم نگران این می شدم که نکند پشیمان شده باشی. حالا بجنب که باید هرچه سریعتر راه بیفتیم…

راه کوه را در پیش گرفتند.سیامند از آینده و افکارش سخن می گفت و خجی هم که با بودن در کنار سیامند گویا همه چیز را از یاد برده بود با تکان دادن سر تایید می کرد.

چند ساعتی راه رفتند.هوا سرد بود و با نزدیکتر شدن به کوه سردتر هم می شد. کم کم باران هم شروع به باریدن کرده بود.

در حالی که خستگی تمام وجودش را فرا گرفته بودبه سختی قدم بر می داشت . سیامند که متوجه این موضوع شده بود، به او روحیه می داد و سعی می کرد با شوخی و خنده او را سرپانگه دارد. هر چند دقیقه رو به او می کرد و می گفت:

– راه بیا دختر، تو مثلاً دختر کرمانجی؟نباید به این زودی ها خسته شوی، کمی بالاتر غار کوچکی هست، به آنجا که رسیدیم کمی استراحت میکنیم.

روشنایی ضعیفی از پشت کوه نمایان بود و صدای زوزه باد هم کم کم فرو می نشست. مه همه جا را فرا گرفته بود و باران هم هنوز در حال باریدن بود.هردو واقعاً خسته بودند، چراکه تمام شب را راه رفته بودند. خجی که دیگر توان راه رفتن نداشت رو به سیامند کرده و گفت:

– من دیگر نمی توانم بالاتر بیایم، ما که به قدر کافی از بینه دور شده ایم، دیگر نیازی نیست که این قدر عجله کنیم. بهتر است کمی استراحت کنیم. تو که نمی خواهی جنازه ام روی دستت بماند!؟

سیامند که از حرف های خجی خنده اش گرفته بود، گفت:

– اینقدر نق نزن، دیگر چیزی نمانده به آن غار برسیم، پس بهتر است به جای این حرف ها به رفتن ادامه دهی تا هرچه زودتر به مقصدمان برسیم.

سیامند چوپان بود و تمام کوهستان را مثل کف دست می شناخت و این باعث شده بود تا خیال خجی از این بابت راحت باشد.

پس از چند دقیقه ای پیاده روی ، بالاخره به غار که در دامنه پرتگاهی قرارداشت رسیدند. خجی که دیگر خستگی امانش را بریده بود به محض ورود به غار، سریع روی زمین سرد نشست.

سیامند تن پوش اش را که از پشم گوسفند بافته شده بود از تن بیرون آورده و

روی شانه های خجی انداخت. نگاه های عمیق سیامند تن خج را می سوزاند. سکوتی عاشقانه بین آن دو برقرار شد.

آتشی روشن کرد و در کنار آتش نشست ، آنگاه روبه خجی کرده و گفت:

-سرت را روی زانوانم بگذار و کمی بخواب، من مراقب اوضاع هستم.

سر بر زانوان سیامند نهاده و به خوابی عمیق فرو رفت.

هنوز نیم ساعت هم ازخوابش نمی گذشت که ناگهان هراسان از خواب بیدار شد و با حالتی پریشان گفت:

– هنوز اینجایی سیامند؟ آه…خیالم راحت شد.

سیامندکه از حالت خجی به شدت نگران شده بود، پرسید:

– چیزی

شده؟ نکند کابوس دیده ای؟

نفس عمیقی کشید وگفت:

-خواب دیدم که مارا دارند از هم جدا می کنند، اما الان که می بینم در کنارم هستی ، خیالم از هر جهت راحت شد.

دوباره سر برزانوان سیامند گذاشت اما دیگر خوابش پریده بود به همین جهت روبه او کرده وگفت:

-حال نوبت توست که کمی استراحت کنی، من به قدر کافی خوابیدم.

آنگاه تن پوش را از روی خویش کشیده و به سیامند داد وخود هم به سمت آتش خزید.

سیامند که چشمانش از فرط خستگی و بی خوابی قرمز شده بود، روبه خجی کرده و گفت:

-بهتر است به راهمان ادامه دهیم، به مقصدمان که رسیدیم آن وقت یک شکم سیرخواهم خوابید.

حالت ملیحی از اخم به خود گرفت و گفت:

-تو باید قدری استراحت کنی، من تحمل دیدن صورت خسته و رنجورت را ندارم.

گویا خجی راه قانع کردن سیامند را خوب آموخته بود ، چراکه بااین عشوه گری ، سیامند قبول کرد که قدری بیاساید.این بود که تن پوش را روی خود انداخت و چشمانش را بست.

در میان بینه خورشید تشعشعات طلایی رنگش را بر روی چادر ها پاشیده بود و نوید صبحی پرنشاط را میداد. زنان پرتلا

طبق معمول هر روز جهت درست کردن کره و شیر دادن به بره ها ، صبح زود از خواب بیدار شده بودند. مردان هم مشغول آماده کردن وسایلشان جهت رفتن به بیابان و بردن گله به چراگاه بودند.

سمیه مادر خجی که تازه از خواب بیدار شده بود، آبی به دست و صورت زد و سپس به درون چادر رفت تا دخترش را هم از خواب بیدار کند. اما وقتی وارد چادر شد در کمال تعجب جای او را خالی دید، لحظه ای باخود اندیشید ؛یعنی کجا ممکن است رفته باشد؟ با خود گفت:

– او حتماً ناراحت از ماجرای دیشب پیش«سلیمه» ، دختر خاله اش رفته، تا با او درد و دل کند وهمانجا هم خوابش برده. بیچاره دخترم چه عذابی از دست پدرش می کشد، اگر به من بود که به سیامند جواب مثبت می دادم.

خواست برود و او را بیدار کند تا در درست کردن کره کمک حالش باشد، اما صرفنظر کرد.

مشغول انجام دادن کارهایش بود که ناگهان نگاهش به سلیمه افتاد که داشت ورودی چادرشان را آب و جارو می کرد. با خود گفت:

-اگر سلیمه بیدار شده است، پس خجی کجاست؟ لحظه ای فکر کرد که او حتماً به چادر خودشان بازگشته است. این بود که شتابان به سمت چادرشان براه افتاد، اما وقتی داخل چادر شد، اثری از خجی ندید. تنها چاره ای که به ذهنش رسید ، این بود که پیش سلیمه برود و ماجرای نبود دخترش را با او در میان بگذارد ، چراکه او و خجی بیش ازحد به یکدیگر نزدیک بودند .

با حالتی نگران خودش را به سلیمه رساند.

– سلام دخترم، پس خجی کو؟

سلیمه که از سئوال بی مقدمه خاله اش خنده اش گرفته بود گفت:

– سراغ دخترت را از من می گیری؟!

با شنیدن این حرف سیلمه گویی دنیا بر سرش خراب باشد، در حالی که دستانش می لرزید گفت:

– مگر از دیشب پیش تو نیست؟ صبح زود که بیدار شدم درون رختخوابش نبود ، گمان کردم شاید پیش تو آمده باشد.

سلیمه که حالت نگران خاله اش را دید، سرش را به حالت نفی تکان داد، اما برای اینکه او را نگران نکرده باشد،گفت:

– نگران نباش خاله ، او حتماً بعد از نماز به صحرا رفته تا کمی از ناراحتی دیشبش را از یاد ببرد، خجی را که میشناسی، دختر غیرقابل پیش بینی است.

سمیه خانم که آشوب عجیبی در دلش به پا شده بود ، در حالی که گریه می کرد، پسرانش را جمع کرد تا آنها را در پی خجی به دشت های اطراف بفرستد.

با صدای گریه و زاری سمیه خانم، اکثر زنان بینه گردش جمع شده و هریک چیزی می گفتند.«ولی خان» که از تجمع زنان کنار چادرشان کنجکاو شده بود، جلو رفت و ماجرا را جویا شد.

سمیه خانم پاسخ علی خان را اینگونه داد:

-دیدی بالاخره دخترم را از چادر فراری دادی؟ دیدی کارهایت باعث شد تا دخترم سر به بیابان بگذارد؟ اگر طعمه گرگ ها شده باشد من چه خاکی سرم بریزم؟

علی خان که با شنیدن حرف های همسرش ، انگار آب سردی بر رویش ریخته باشند با صدای بلند گفت:

– بی خود شلوغش نکن ، حتماً همین اطراف است. چرا الکی گریه و زاری راه انداخته ای زن؟! هنوز که چیزی معلوم نیست.

در همین حین بود که برادران خجی سر رسیده و گفتند:

– همه جا را سر زدیم، اما خبری از خجی نبود.آنگاه در حالی که به سمت پدرشان می رفتند ، به آرامی توی گوش پدر گفتند:

-راستی سیامند هم از بینه شان غیبش زده…

چشمان علی خان برقی زد. با دستان مشت کرده رو به پسر بزرگش کرده وبه آرامی طوریکه سمیه خانم متوجه نشود گفت:

-یحتمل ،پسرک نمک به

 

حرام خامش کرده و با هم فرار کرده اند.چند گروه شوید و تمام کوهستان را بگردید، تا پیدایش نکرده اید به بینه برنگردید.

خشم سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. بیشتر از اینکه به فکر خه جی باشد، به فکر آبرویش بود.

سمیه خانم که چهره برافروخته علی خان را دید، به داخل چادر پناه برد و گوشه ای کز کرده و شروع کرد به گریستن. در دل شوهرش را مقصر این اتفاق میدانست، چراکه اعتقاد داشت نباید علی خان نسبت احساست خه جی و سیامند بی توجهی می کرد.

صدای زنان بیرون از چادر شنیده می شد که می گفتند:

– کی فکرش را می کرد دختر خان فرار کند، آن هم با چوپانشان؟

پسران خان تفنگ بر دوش و سوار بر اسب، در پی خواهرشان به سمت کوهستان تاختند، گویی به جنگ دشمن خونیشان می رفتند.

آنسو اما خه جی و سیامند درون پناهگاهشان بی خبر از همه چیز آرام گرفته بودند.

بقچه اش را باز کرد و نان و ماستش را بیرون آورد تا به همراه سیامند که نیم ساعتی می شدخوابیده بود صبحانه ای بخورد تا بعد از آن به راهشان ادامه دهند. لحظه ای یاد بینه افتاد . هر روز همین موقع با صدای مادرش از خواب بر می خاست و مشغول درست کردن کره می شد. قطره ای اشک بر روی گونه اش لرزیده و پس از آن بر زمین چکید.حسی شبیه دلتنگی وجودش را فرا گرفت.

غرق در تفکراتش بود که صدایی عجیب او را به خود آورد. به طرف صدا برگشت. نگاهش به چیزی افتاد که داشت حرکت میکرد. اول فکر کرد که خیالاتی شده است و آنچه را که دیده اثر بی خوابی است. این بود که چشمانش را مالید و این بار دقیقتر نگاه کرد، اما آنچه را که می دید خیال نبود ، موجودی غریب با چشمانی براق ونافذ به سمتشان

می آمد و الان پابه درون غار گذاشته بود. از حرکاتش مشخص بود که قبلاً هم آنجا آمده، گویا غارپناهگاهش بوده واین خه جی و سیامندبوده اندکه بی خبر از این موضوع خانه اشرا غصب کرده بودند.

آن حیوان چیزی نبودجز یک گربه وحشی.حیوانی که گویا از حضور دو غریبه در داخل پناهگاهش اصلاً خشنود نشده بود و به محض ورود به داخل غار، به سمت خه جی حمله ور شد.

خجی که از ترس زبانش بند آمده بود جیغی کشید و به پشت تخته سنگی که در انتهای غار بود پناه برد.

با صدای جیغ خه جی ، سیامند بی خبر از اتفاقات افتاده با چهره ای متعجب که کم کم حالتی نگران به خود می گرفت از خواب پرید. هنوز متوجه حضور آن حیوان وحشی نشده بود. خواست چیزی بگوید که خه جی از پشت تخته سنگ فریاد زد:

– پشت سرت سیامند! مواظب باش دارد می آید… سیامند!

سیامند که چیزی از حرف های خه جی را متوجه نشده بود،کنجکاوانه پشت سرش را نگاه کرد که ناگاه متوجه آن حیوان شد که با سرعت به سویش حمله می برد. تا خواست چوب دستی اش را بردارد، گربه به او رسید و مانع از آن شد. تنها کاری که توانست بکند این بود که گردن گربه را گرفت تا مانع از آسیب رسیدن به خودش شود.

خجی که از دیدن این صحنه وحشت زده شده بود با صدای بلند گریه و زاری می کرد و کمک می خواست، ولی کسی نبود که به دادشان برسد.او داشت سیامند عزیزش را می دید که یکه و تنها با آن حیوان وحشی گلاویز شده بود.

گربه، وحشیانه و با قدرت سرش را به اطراف تکان می داد و سیامند با تمام قدرت سعی می کرد جلوی او را بگیرد و او را به عقب براند. اما گربه قدرتی فوق العاده داشت و با یک حرکت او را به زمین انداخت و سپس به سمتش خیز برداشته وغرّید. سیامند که تمام بدنش خونی شده بود ولباس هایش پاره، لحظه ای خودش را رهاند. با تمام نیرو از جا بلند شد. با هر قدمی که گربه به جلو بر میداشت، او قدمی به عقب می رفت . گویا فراموشش شده بود که غار در دامنه پرتگاهی مخوف قراردارد. تنها یک قدم با پرتگاه فاصله داشت. خه جی که متوجه این موضوع شده بودبا تمام وجود فریاد زد:

– مراقب پرتگاه پشت سرت باش سیامند! بیش از این عقب تر نرو…

با شنیدن صدای خه جی ، ناخودآگاه سرش را برگرداند تا نگاهی به پشت سرش بیندازد. گربه که فرصت را غنیمت دیده بود، خیزی زد و او را به دره پرت کرد.

صحنه هایی که دیده بود را نمی خواست باور کند. به خودش تسلی می داد:

– این ها همه کابوسی وحشتناک است که در خواب دیده ام، من سرم بر روی زانوی سیامند است، همین الان بیدار می شوم و به این کابوس پایان می دهم…

اما خوب می دانست که اتفاقات افتاده رویا نبوده و در بیداری رخ داده است. جرات جیغ کشیدن را هم نداشت، احساس می کرد که دنیا می خواهد بر روی سرش خراب شود. تنها سیل اشک بود که بر روی گونه اش جاری شده بود. عرق سردی بر تنش نشسته و قدرت هر عکس العملی را از او گرفته بود.

گربه اطرافش را جستجو کرد و چون کسی را ندید به سوی بقچه رفت و پس از خوردن نان و ماستی که خه جی برای صبحانه آماده کرده بود بیرون رفت ولحظه ای بعد از آنجا دور شد.

صدایی از بیرون شنیده می شد که نام او را صدا می زد.صدا برایش آشنا بود. شعله امید در دلش شعله گرفت. به هوای اینکه آن صدا از جانب سیامند است به جانب دهانه غار دوید.به ته دره نگاهی انداخت، سیامن

 

د را دید که لباسش به شاخه مرخی روییده بردیواره دره گیر کرده بود. از دیگر سو برادرانش را دید که شتابان به سویش می آمدند. تا خواست از آن ها جهت نجات سیامند کمک بگیرد، صدایی ضعیف مانع از کارش شد، صدا، صدای سیامند بود که خطاب به او می گفت:

– توبه بینه برگرد و به زندگیت ادامه بده ، من نتوانستم به قولم عمل کنم ، عزیزم مرا ببخش.

هنوز حرف هایش تمام نشده بود که شاخه شکست و او به ته دره سقوط کرد.

خجی که دیگر مطمئن شده بود سیامند جانش را از دست داده است، فکری به ذهنش رسید. به لبه ی پرتگاه رفت و با صدای بلند فریاد زد:

– خدایاخودت می دانی که دیگر زندگی برایم بدون سیامند معنا ندارد.

برادرانش که فکر می کردند او از ترس اینکه مورد مواخذه آنها قرار گیرد، آن حرف ها را می زند ، روبه اوکرده و گفتند:

– از چه می ترسی؟ ما فقط آمده ایم تو را به بینه برگردانیم، دیوانگی نکن قول می دهیم نگذاریم پدرکاری با تو داشته باشد…

اما او تصمیمش را گرفته بود، این بود که نگاهی اشک آلود به آن ها انداخت و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و جمله ی آخرش را اینگونه بیان کرد:

– از جانب من از مادر خداحافظی کنید وبه پدر بگویید که مقصر اصلی این اتفاقات او بوده است. سپس تصمیمش را عملی کرد و خودش را به ته دره پرت کرد و اینگونه بودکه دفتر عشق ناتمام/کام او و سیامند بسته شد.

از آن پس کسانی که ماجرای عشق خه جی و سیامند را شنیده بودند ، اشعاری را در وصف عشق آن دو سروده و در گوش فرزندانشان با نوای لالایی زمزمه کردند. لازم به ذکر است که عده ای هم گفته اند، ابیاتی که در زیر به آن اشاره خواهیم کرد، ترانه ای است که سیامند برای خه جی خوانده بود.همان زمان که خه جی سر بر زانوان/ یش او گذاشته بود تا بخوابد :

هه نگی خه جی لوره:

۱- من گو لوره خه جی لوره وه به رفو بارانِ لوره وه چیزه دومانِ لوره خایی چَلّ بَرانی(بَرانی) لوره وه باوی نادانی لوره؛ خه جی جان!

۲- وه ری ته ره ئه رمانی، خه جی جان وه گِرانی دردی دِلان چاو ره ش جان که س نِزانِ

ته شه وتاندیم خه جی جان ئه رمانی وه خی زانی

وو ه چیانا خه جی جان چیایی مه نی نن مه رخی چیایی مه خه جی جان هیشینن دردی دی لان چاو ره ش جان که س نی زانی

من گو لوره خه جی لوره وه به رفو باران لوره وه چیزه دومانی لوره

وه چَلّ برایه لوره وه باوی نادانی لوره خه جی جان

 

* برگردان پارسی : ترانه و لالائی « خه جی لوره »

۱- برایت لالایی می خوانم خه جی جان ،در هوای برف و

باران ، در هوای مه آلود هم دست از خواندن بر نمی دارم،ای تو که صاحب چهل برادر و پدری نادان از عشق ما هستی

۲- از قدم های سنگینت می شود فهمید که دلی پر درد و آرزو داری،ولی کسی از دلت خبر ندارد زیبای من، من از بچگی عاشق و دلسوخته ی تو بودم

۳- این کوهی که آمده ایم حال و هوای کوه خودمان را ندارد،کوههای ییلاق خودمان پر از مرخ های سرسبز است،کسی از درد دل ماخبرندارد.

۴- برایت لالایی می خوانم خه جی جان ،در هوای برف و باران ، در هوای مه آلود هم دست از خواندن بر نمی دارم،ای تو که صاحب چهل برادر و پدری نادان و بیخبر از عشق ما، هستی…

 

 منبع : گلیل

تازه ترین مطالب
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :