تبلیغات

شهیدعلیرضا اسدی:

همه بدانند که من به خاطر امام(ره) به میدان نبرد رفته ام

بگویید که من در سنگر اسلام می مانم و تا آخرین قطره خون می ایستم و جهاد و نبرد می کنم و بر سر مزارم تصویر و عکس امام خمینی (ره) را نصب کنید تا همه بدانند که من به خاطر امام(ره) به میدان نبرد رفته ام.
همه بدانند که من به خاطر امام(ره) به میدان نبرد رفته ام,

به گزارش پایگاه خبری آشخانه ؛شهدا همیشه نماد ایستاد گی و مقاومت پای آرمان ها و عقاید هستند.شهرستان مانه و سملقان نگین سرسبز خراسان شمالی دارای شهدایی است که باورهایشان را به نمایش گذاشتند.شهید علی رضا اسدی نمونه ی واقعی شهدایی است که سن وسالی اندک اما پیرو خط رهبری بود و در این راه به شهادت رسید.

بخشی از زندگینامه شهید

علیرضا در روزهای اول ماه مبارک رمضان در سال 1349 در آشخانه به دنیا آمد.در همان سنین کودکی درکنار پدر و مادرش نماز می خواند و سعی در یادگیری قرآن داشت ،زیاد مطالع می کرد مخصوصا کتاب های داستانی ،تمرین نوحه خوانی داشت نسبت به خواهر و برادر و خانواده بسیار مهربان و با محبت بود.

در اوایل انقلاب در بسیج ثبت نام نمود و حضور فعال در راهپیمایی ها و مراسمات مذهبی از قبیل دعا و ... داشت ،وضع درسی اش خوب بود همه از او راضی بودند تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند و بعد به جبهه رفت و در سن 16 سالگی در سال 1366 در ماووت به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

فرازهایی از وصیت نامه

بگویید که من در سنگر اسلام می مانم و تا آخرین قطره خون می ایستم و جهاد و نبرد می کنم و بر سر مزارم تصویر و عکس امام خمینی (ره) را نصب کنید تا همه بدانند که من به خاطر امام به میدان نبرد رفته ام بدانند که من به فرمان مولایم خمینی (ره) لبیک گفته ام و دیگران نیز به فرمان امامشان لبیک بگویند جوانان،مبادا در بستر بیماری بمیرید چون حسین (ع) در میدان مبارزه و با هدف شهید شد مبادا در غفلت و خاموشی بمیرید که علی (ع) در محراب نماز شهید شد .هدفم از آمدن به جبهه رضای پروردگار و لبیک گفتن به امام امت بود ،اسلحه بر زمین افتاده ام را بردارید و با دشمنان اسلام برزمید و بجنگید ،مرا در آشخانه دفن کنید ،پدر و مادرم وصیت من به شما این اس که در شهادتم گریه نکنید.

خاطره ای از مادر شهید:

سری سوم که علی رضامی خواست به جبهه برود،همان روز اعزام ،کوپن روغن اعلام کرده بودند (روغن نباتی کم یاب بود)و می خواستم به صف روغن بروم و غذا هم نخورده بودم،علی رضا گفت:مادر غذا بخور بعد برو.گفتم:پسرم نوبت من نمی رسد بروم روغن بگیرم بعد غذا بخورم.همزمان با اینکه من چادر بر سر می گذاشتم علی رضا لقمه غذا را در دهانم گذاشت ،گفتم چرا این کار را می کنی ؟.گفت:مادر یادت هست چهل روز که در بیمارستان بسری بودم غذا در دهانم می گذاشتی و خیلی خوشحال می شدی ،الان من لقمه ای در دهان شما می گذارم و خوشحال مِی شوم.