تبلیغات
اخبار و اطلاعات آشخانه - داستان آبنبات هل دار طنز بجنوردی ها

اخبار و اطلاعات آشخانه

کانال مردمی آشخانه پرمخاطب ترین کانال تلگرام شهرستان مانه و سملقان آدرس: telegram.me/ashkhane

درباره من
سمنگان یعنی سرسبز.
کرمانج ، مردمی که بیش از چهار قرن خونشان را با خاک ایران آمیختند تا پاسداری کنند از خانه اجدادی.
آشخانه ، هشت چشمه ،محل آسیاب، مرکزی برای نمایش پرافتخار همدلی و اتحاد کرمانج با ترک و فارس و ترکمن و بلوچ از شیعه و سنی.
و ما ، فرزند کرمانج که این پایگاه رسانه ای را زنده نگه می داریم تا شناخته تر شوند «سمنگان» و «کرمانج» و «آشخانه».
و این بزرگترین هدف ماست:
سرسبزی. پاسداری از خانه. اتحاد

رضااسدی.آشخانه

لینک تلگرام کانال مردمی آشخانه telegram.me/ashkhane
آدرس پیج اینستاگرام آشخانه /instagram.com/ashkhaneh
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ

 


 داستان طنز.آبنبات هلدار/نویسنده مهردادصدقی /انتشارات سوره مهر


 

شایددرعالم نویسندگی سخت ترین کارنوشتن «طنز»باشدوازآن سخت ترنوشتن «رمان طنز»که به نوعی

یعنی راه رفتن برلبه تیغ است.

مهردادصدقی بعدازدوکتاب «نقطه ته خط»و«مغزنوشته های یک جنین»باردیگرقلم توانایش رادرخلق اثری

زیبابه نمایش گذاشت .

کتاب «آب نبات هلدار»داستان روزمره زندگی همه ماست ولی وقتی بانکته بینی هاوطنزهمراه می شود

دنیایی زیبا,فراروی خواننده می نهد.

شایدیکی ازموثرترین دستاوردهای این کتاب درخوانندگان , تشویق آن هابه نوشتن خواهدبودچراکه نویسنده

آن قدرساده وصمیمی به نگارش آن پرداخته که

شوق نوشتن رادربسیاری ازخوانندگان برمی انگیزد.

کتاب «آب نبات هلدار»درکنارآب نبات بجنورددرآینده ای نه چندان دوربه عنوان ارمغانی ارزشمند جایگاه

خودراپیداخواهدکرد.

این کتاب دایره المعارفی ازاصطلاحات کوچه بازاری مردم بجنوردمی باشد اصطلاحاتی که گاهی برخی ازآن

هافراموش شده وبسیاری ازآن ها, متاسفانه هنوزمکتوب نشده است.

« باهمین بچه های بی تربیت بازی مکنی که این طوری جواب مدی د(medi da)» یا « حمیدخبرتازه

باباش تیراندازه».« هرزه چنگی (پرچانگی , پرحرفی)».« شانس آورده بودخاله خیرالنسانیامده بود؛وگرنه

دیگه هیش د!(hish da)».« ملیحه فوری چم(cham) آهنگ ضبط کنی رابه من یادداد».« سنچه کردن

آب».

مهردادصدقی گاه دریک پاراگراف بایکی دوجمله شخصیت بسیاری ازافرادقصه اش رابازمی کندمانند:«کلا

بااعظم خانم دردوحالت نمی شدبه طورمنتطقی بحث کرد؛یکی موقعی که بچه هایش مثل ابربهارفاتحه رخت

خواب هارامی خواندندودیگری هم دربقیه مواقع.»

نویسنده باجابجایی وبه کاربردن یک کلمه درشکل تکرارگاه دست به تولیدکاریکلماتورهایی می زندکه

خواندنی است :« من هم گفتم :«باشه» ولی ازآن «باشه»هایی بودکه شدیدا بوی «نباشه»می داد»و« فقط

دنبال بهانه بودکه بهانه بگیره».«

 {درمراسم خواستگاری ازعمه بتول}خانواده مابرای اینکه هم موردنپردوهم عمه بتول

بپردتقریباازچیزدیگرسئوال نکردند.»

بیان خرافات نیزبه ظرافت درلابلای سطوردیده می شود:

« بی بی ازتوی ایوان دعوایم کردوگفت «شب نبایدفیت بکشی .شیطان جمه مشه.»

نگاه ساده مردم به مسائل شهری وتحولات آن دستمایه خوبی برای نگارش این کتاب شده است .می

گویندزمانی که صحبت ازآسفالت کردن خیابان هابود,مردمی که جزکاهگل وگل ماله چیزی ندیده بودندازهم

سئوال می کردندکه چگونه باگل ماله می توانندخیابان هاراآسفالت کنندکه جریان گازکشی شهری اینگونه

موردتعجب مردم قرارمی گیرد:

« یکی ازمهمان هامی گفت :«جدیداتوبعضی شهرامخوان ,به جای نفت ,خانه هار برای گازلوله کشی کنن

تابخاریاباگازکارکنن.»چون هیچ کس تابه آن روزچنین چیزی ندیده بودحرف آقاجان راتصدیق کردندکه «پس

احتمالابایدتوی هرمحله یک کپسول گازبزرگ به قدمنبع آب درست کنن که ازش به خان هالوله وصل

 کنن د».

زیباترین شوخی هاوکلمات طنزرامی شوددرکلام محسن وخواهرش خواند.کل کلی که عمومادربین فرزندان

خانواده بخصوص خواهروبرادرهاشاهدیم :

« ازآرایشگاه که بیرون آمدم ,کله ام مثل کله قندشده بود.وقتی به خانه برگشتم ,همین که ملیحه

مرادیدخندیدوگفت :«وای ... محسن ,عین ماه شدی.»

-         جدا؟

- ها... خدایی ش .کله ات هم عین ماه داره مدرخشه وهم پرازچاله چغرشده!».  

   یا:

« مامان ,راستی من امشب شام دعوتما،ایمن ومادرش من دعوت کردن .

ملیحه , که همچنان داشت شیشه هاراتمیزمی کرد,باشیطنت گفت :«این همون رفیقت نیست که یک خواهرم

داشت ؟اسم خواهرش چی بود؟»

-         اسمش ناصرممدخانی بود!شناختی؟

-          ها...شناختم .همونایی که دنبال یک خرفروشی مگشتن دیگه ؛ها؟هنوزخرشان پیدانکردن؟

-          نه ...مثل این که خره دستش به پاک کردن شیشه هابندبوده.»

یا:

« وقتی ماشین خواست راه بیفته ,برای اینکه چیزی گفته باشم که آقای اشرفی فکرنکنه ماشین سواری

برای من مهم است ,بالبخندبه ملیحه گفتم :«ایشالله یک روزم برای برای بچه ی تو...»ملیحه ,مثل

اخبارناشنوایان وباحرکت دستش ,جمله ای رابیان کردکه معنایش می شد«خاک برسرت».

که دراین کل کل ها,همیشه برنده اصلی محسن است که بایک کلمه تیرخلاص رامی زند:

«...ملیحه مسخره ام کردوگفت ساحل یک اسم دخترانه است .باخودم فکرکردم چراهمه اسم هایی که به

دریامربوط می شودزنانه است ؛ساحل,دریا,صدف,مروارید,مرجان ,و...به هرحال برای اینکه یک اسم دریایی

مردانه مطرح کرده باشم خرچنگ راپیشنهاددادم و...»

بسیاری ازقسمت های کتاب به سرگذشت محسن ودوستانش درمدرسه یمی گذردمحیطی که به سختی می ت

واندمحسن راتغییربدهد.اتفاقات تلخ وشیرینی که دربین دانش آموزان رخ می دهدومهردادصدقی توانسته آن

هارابه شکل ملموسی درآورددرعین آنکه تلخ است ولی شیرینی طنزرادرلابلای شیرینکاری های بچه هادید:

« آقای صیادی نژاد توی دفترمی گفت:«من نمدانم ازدست این دوتاچکارکنم هفته پیش یک کم پشکل

گوسفندتوی پلاستیک ریخته بودن وآورده بودن مدرسه .به بچه هامگفتن کی قره قروت مجانی مخواد؟شانس

آوردیم حسنی مقدم ,یکی ازهم کلاسیاشان ,آمدفوری بهمان خبرداد.وگرنه معلوم نبودچندنفرمسموم

مشدن .دوشنبه هم توی یک توپ پلاستیکی ر باخاک وماسه پرکرده بودن وگذاشته بودن توی حیاط تاهرکی

بی خبربخوادشوت کنه پاهاش دغون بشه .»

ودرجایی دیگرمی خوانیم :

« معلم داشت درباره آهن رباتوضیح می دادواینکه چگونه باردارمی شود.برای اینکه چشمم به فرهادنیفتد,به

طرف دیگری برگشتم واین بارچشم درچشم سعیدشدم .یک دفعه رنگ وروی سعیدپرید.طفلک فکرکردبه

خاطرموضوع درس به اونگاه کرده ام ؛چون هرچه بود,مادراوازهرآهن ربایی بیشترباردارشده بود.».

کاریکلماتورهای مهردادصدقی گاه ازیک جمله فراترمی رودولی همچنان ظرافت های خودراحفظ  می

کندوباجمله ای زیبا  «چون همه بچه های تنبل بامن عم عقیده بودند.»پاراگرافی به پایان می رسد:

«معلم گفت :«تاریخ به مامی آموزدکه هیچ کس ازتاریخ نمی آموزد»من ,که می خواستم به فرهادنشان دهم

حواسم فقط به درس است ؛ازاین جمله معلم زورم آمدوباصدای بلندگفتم :«اجازه ,وقتی خودتاریخ مگه کسی

ازتاریخ نمی آموزه ,پس ماچرابایددرس تاریخ بیاموزیم؟زورش به ما دانش آموزارسیده؟»همه بچه های تنبل

بامن عم عقیده بودند.

صداقت بچگانه ی محسن زمانی به اوج خودمی رسدکه می خواهدباقلم کودکانه اش ازقول برادرش که

درجبهه است نامه ای به خانواده بنویسدتاازنگرانی آن هاکاسته شود.:«ملیحه وقتی آدرس فرستنده وخط

خرچنگ قورباغه ام رابه بقیه نشان داد.همه جزمن مشتاق ترشدندنامه رابشنوند

نامه باشعری ازکتاب چهارم دبستان شروع می شد:«ای نام توبهترین سرآغاز  بی نامه تونامه کی کنم باز

سلام برآقاجان ومامان وبی بی وملیحه وخودم ,که محمدم .خوب هستید؟حالاکه این نامه رامی نویسم

درقصرشیرین نشسته ای م .جایتان خالی ؛خیلی قصرقشنگی است .توی حیاط قصرسنگردرست کرده ایم

وداریم بابقیه هم سنگرهاموزمی خوریم .فرمائیدموز!هه هه هه شوخی کردم .امروزازطریق رادیوکویت یک

آهنگ شنیدم که آقای اشرفی به من تقدیم کرده بود.دستش دردنکنه .راستی آقاجان من توی تیراندازی ازبقیه

نشانه گیری ام خیلی بهتراست .مثل رابین هودباهرتیردوعراقی رامی زنم وبه قول حمیددهانشان راسرویس

می کنم ؛اماحیف که گلوله هایم زودتمام می شوندوبرای خریدگلوله به پول احتیاج دارم .بنابراین ؛اگرممکن

است مقداری پول بدهیدمحسن برایم بفرستدجبهه تابتوانم گلوله بخرم .ضمناوصیت می کنم چراغ قوه

ودوچرخه خودتان راهم به محسن بدهیدتابتواندکارهای خانه رابهترانجام بدهد.مامان جان ؛ازطرف من همه

اعضای خانواده ,بخصوص آقاجان راببوس ... هاهاهاها...عروس دامادروببوس یالله ... به قول برادرای هم

سنگرم ,همه باهم یالله یالله یالله.... نمک درنمکدان شوری ندارد  دل من طاقت دوری(doori)

پلوندارد .محمدجان».»

نویسنده وقتی می خواهدباطنزی گزنده انتقادکندجمله ای اینگونه به کمکش می آید:

«وقتی قرارشدبه بچه هاشیربدهند؛اعظم خانم به من اشاره کردکه بروم دراتاق بغلی وسعیدراببینم .دلم برای

پسرصغراباجی سوخت ؛چون باآن سن وسال صغراباجی احتمالاشیرتاریخ مصرف گذشته نصیبش می شد.».

گاهی شخصیت بی بی  بدجوری ازحالت طنزبه فکاهی کشیده می شودکه یابه این برمیگرددکه شخصیت بی بی

آنگونه که بایدوشایدمعرفی نشده یااحترامی است که مابه مادربزرگ هاداریم وخواندن جملاتی اینگونه قدری

دردناک می باشد:

«مامان ازتوی آشپزخانه صدایم کردتاجواب تلفن رابدهم .

-         گوشی برادر.من دستم بنده.

آن قدرسردم بودکه ازخودم ندیدم بروم گوشی رابردارم .احساس کردم اگرتکان بخورم ,بیشترسرمامی

خورم .بی بی هم ,که کنارتلفن نشسته بود,ازجایش تکان نخورد. فکرمی کنم داشت یک کارهایی می

کرد؛چون بی حرکت درجای خودش نشسته بودوانگارداشت به خودش فشارمی آورد.البته صدای تلفن اجازه

ندادصداهای دیگری ازطرف بی بی بشنوم .»

یا:

« تانصف شب آن قدرتنقلات خوردیم که آخرسرحال بی بی بدشدوتوی رختخوابش بالاآورد.مامان داشت

حرص می خورد؛اما آقاجان اورادلداری دادوگفت :«نیمه پرلیوان ببین کبرا...بازآدم توی رخت خوابش

بالابیاره خیلی بهترازاینه که پایین بیاره!»

آداب ورسوم گذشته گاهی به زیبایی درداستان به چشم می خوردنه آداب ورسومی رسمی ,بلکه آدابی که

شایدبسیاری ازخوانندگان انجام میدهندولی چون مکتوب می شودمرورش زیباتروخواندنی تربه نظرمی رسد:

«به خانه که برگشتیم ,مامان چادرش راروی زمین پهن کردتاپوست تخمه ومیوه راروی آن بریزیم .به

هرحال لطف شب چله به همین خوردن شلخته وارش است ؛اینکه نگران نباشی پوست تخمه کجافرودمی

آید.»

مهردادصدقی ازجواب های دندان شکن یک کلمه ای که کاربردهای فراوانی دردل خنک کردن داردبه زیبایی

استفاده کرده است :

«آقای اشرفی زیرلب کلی فحش نثاراقوامم کرد.البته ازدستش ناراحت نشدم چون

اولاخودم هم ازعمه بتول دل پری داشتم وثانیااحساس می کردم حرفش روی بی بی تاثیری ندارد.البته به رغم

همه این حرف ها؛برای این که به بی غیرتی متهم نشوم ,قبل ازاین که آقای اشرفی برودتوی دلم

گفتم :«آینه.»تاهمه چیزبه خودش برگردد.»و.اژه ی«آئینه» یعنی دل خنک شدن , یعنی جواب ابلهانخاموشی است .

نیش تندقلم مهردادصدقی نویسنده رمان خواندنی «آب نبات هلدار»زمانی به اوج می رسدکه درددل کودکان

دبستانی راکه باروش های غلط تدریس گذشته درس می خواندنددرشب سردچهارشنبه سوری درجشن کتاب

ودفترسوزان می نگارد:

«دفتردیکته سال قبلم رابرداشتم تاباکاغذهای آن آتش درست کنم .توی دلم گفتم :«دیکته جان ,دیگرغلط کنی

که بخواهی غلط های مراغلط بگیری.»کبریت آقجان تمام شد؛امادفتردیکته آتش نگرفت .باخودم گفتم :«ای

آتش بگیرداین دیکته که حتی توی آتش هم آتش نمی گیرد!»آقاجان گفت :«ازبس نمره هات نم کشیده ان د

فترت آتیش نمیگیره»...مامان توی یک کاسه کوچک نفت آورد.کمی ازنفت راروی کاغذهای کتاب تاریخ

وبقیه اش راروی کتاب مدنی قدیمی ملیحه ریختم .طفلک آقای هاشمی خبرنداشت به جای سفرقراراست به ا

تفاق خانواد ه اش درآتش چهارشنبه سوری بسوزندتاآن هاباشندکه باسفربه شهرهای مختلف این همه سئوال

سخت برای امتحان مدنی درست کنند.آدم اگرقراراست به سفربرود,چرابایدبرای دیگران دردسردرست کند؟من

خودم پارسال یک روزرفتم طبر,اماصدایش راهم درنیاوردم .یعنی حتی حمید,که صمیمی ترین دشمنم است .هم

نفهمید.

یادش به خیرزمانی دانشجویی باافکار کمونیستی همکلاسمان بودروزی باخشم فریادزد:«به خداقسم ثابت می

کنم که خدایی نیست»پرسیدیم به چی قسم خوردی؟خجالت کشیدکه به خداقسم خورده بود.ذات انسان هاگاهی

اینگونه است وکودکان نیزازاین ماجرادورنیستند:

«بالحنی جدی گفت :«قول می دین دیگه حرفای زشت نزنین؟»همه ازهمان «باشه»های معروف تحویلش دادیم .حمیدبه نمایندگی ازطرف ماصحبت کرد.

-         اجازه ,به خدا مادیگه ... بخوریم حرف زشت بزنیم .همه ش تقصیراین سعیدکره خره ...چرامزنی؟!

لگدسعیدباسیلی حمیدهمراه شد.

سن محسن ,دوران اوج تخیلات قوی کودکانه است ومهردادصدقی درچندقسمت دربیان آن ها,شاهکارمی

آفریند:

« دایی اکبردرتهران زندگی می کندوباتفنگ بادی جلوی سینماهاخارج خودش رادرمی آورد.البته من به به

بچه هابه دروغ گفته بودم دایی  اکبرم توی خارج بادوست هنرپیشه اش ,رامبو,تفنگ بادی برمی دارندومی

روندپت پتی (pet peti)شکارمی کنند.حتی گفته بودم چون نشانه گیری دایی ام درخال نزدیک خیلی قوی ا

ست وبارامبوهم خیلی صمیمی است .اواسم فیلم «کبرا»راازروی اسم دایی ومادرم برداشته است ...»

ودرجایی دراوج ناآگاهی چنین غلوهای زیبایی رامی خوانیم :« به خاطرخاطرات جعلی ام بچه هاتصورمی

کردندمن درسفرخانوادگی هم به بابلسروهم به آملسررفته ام ,چون وقت نبوده روی بیست وهشت تاازپل های

سی وسه پل قدم زده ام ,کم مانده بوده دردریاچه ارومیه غرق شوم وغواص هانجام داده اند.درسفربه گرگان

ناهاررادررستوران ناهارخوران وشام رادرشام خوران خورده ام ودرگنبدکاووس آقاجان برایم قلاب گرفته

 تابه بالای میل گنبددست بزنم !این وسط فقط یک باردرشرایطی که داشتم به سعیدواصغری جزک می دادم که

چقدردرکناردریاسوارویلاشده ام ,امین بانگاهش مچم راگرفت ؛اماخوشبختانه به بقه ,که معلوم بودخودشان

هم به جزبش قارداش جای دیگری راکه بشودتوی آن شناکرد,ندیده اند,چیزی نگفت .».

«توجیه»المسائل کتابی است که محسن قصه آبنبات هلدارخوب آن راازبراست :

«ازساندیویجی که درآمدم ,یک راست رفتم سراغ خریدماهی .هرچندازروی پول ماهی خورده بودم,طبق

محاسباتم همچنان می شدماهی گیرآورد.مگرچه اشکالی داره آدم ماهی ارزان تری بخرد؟مهم به جاآوردن

رسم است .پس اگرکسی ملیونربود؛بایدکوسه ونهنگ بخرد؟!»

 

وتوجیهی زیباترکه شایدبرای کم کردن بارگناهان می تواندکاربردش رانشان دهد:

« بدی امتحانات ثلث سوم این است که باتوت وکنرته هم زمان می رسد!برای اولین باردرعمرم چندروزی

بودکه برای امتحانات واقعاداشتم درس می خواندم ؛البته نه توی خانه ,بلکه روی درخت زردآلوی باغ

عموابراهیم ,تقریباباحفظ کردن هرجمله باحمیدیک کنرته می کندیم ومی خوردیم .برای امتحان تاریخ وعربی

به این هم اکتفانکردیم وروی درخت توت جزایری هم درس خواندیم.»

که گاه حاضرجوابی چنین کاری رابه نوعی زیباترجواب می دهد:

« آقابرات :اگریک وقت چشمت به پولی

روی زمین افتادمال منه ها!امروزکه ازنونوایی می آمدم گمش کردم .فهمیدی؟

-         ها.چقدربود؟

-         دویست تمن . یک وقت برای خودت برنداری ش که کلاغامی آن بهم خبرمدن .

-         اگرکلاغابهتان خبرمدن ,پس چرابهشان نمگین بیان جای پول خبربدن؟!

این فضولیابه تونیامده اگرپیداش کنی .یک چیزخوب بهت مدم »

مشکلات ریزودرشت مردم متفرقه مردم بخصوص مشکلات ساده ای که به ظاهرقابل توجه نیستندولی زمانی

که باآن روبرومی شونداظهارعجزمی کنندزیبانگارش یافته است:

«من که اسم شیرینی هارابلدنبودم ,سعی می کردم بااشاره دست آن هاراانتخاب کنم

-         ازاینایم بذار.ازاین بذار.ازاون نه .ازاین ...»

 

شماهم درموقع خریدشیرینی دریک قنادی باچنین واژه هایی نام شیرینی هارابرزبان جاری نمی کنیدوشایدهم

احساس خجالت کرده باشیدکه اسم شیرینی هارا وگاه همان شیرینی که بارهاوبارهاآن راخورده ایدنمی دانید.

اصالت فرهنگی وعلاقه به دیاروسرزمین دراین جملات که اززبان بی بی شنیده می شودمی توان حس

کرد:

« یک باربی بی پرسید:«اکبرجان این فیت وال که مگی همون چلی آغاج خودمانه ؟»

- نه بی بی جان .فرق مکنه .اصلاشبیه اون نیست.

- پس به دردنمخوره ».

آقاجان پدرمحسن نمونه مردانی است که دراطرافمان زیاددیده می شوندگاه زن ذلیلی آن هارازمانی که

باهمسرش به گفتگومی نشیندمی توان دیدولی دربیرون برای محسن وخانواده اش مدافع سرسختی است

بخصوص درمسائل اقتصادی حساب وکتاب راخوب ازبرمی باشد.عبارت هایی که ازدهانش بیرون می آیدبه

صدقی کمک زیادی کرده است تاطنزبه زیبایی خودرانشان دهد

« جادادن همه وسایل بی بی درساک مسافرتی ازبه جاآوردن مناسک حج هم سخت تربود.حجم وسایل آن

قدرزیادبودکه هرقدرآقاجان تلاش کرددرساک بسته

نشد.آقاجان ازدایی اکبر,که به قول اوخیلی خرزوربودکمک گرفت ...ازظاهردایی اکبرمعلوم بودداردحسابی

زورمی زند؛چون ,درهمان حال که سعی می کردزیب ساکت راببندد,بادندان هابه شدت به لب وزبانش هم

فشارمی آورد.وقتی زیپ دررفت وساک پاره شد,اعصاب آقاجان ازدست دایی وبی بی خردشد.

  - به توگفتم زیپش ببند؛نگفتم جرش بدی که !زیپ شلوارتم که گیرمکنه همین طورجرش مدی؟!»

دقت کردیدگاهی گران ترین کالاهادرلابلای بی ارزش ترین چیزها حفظ می شوندمانندانگشترویاگردنبندطلاکه

درلابلای مقداری کم پنبه درجعبه ای مقوایی به فروش می رسدوتلویزیون ورایانه درلابلای پلاستیک

وآکاسیت ... درکتاب«آب نبات هلدار» جمله ای زیبادرلابلای جملاتی (اینجابایدگفت نه بی ارزش)طنزودلنشین

جای گرفته است که :«متاسفانه جامعه کاری می کندکه انسان ,درست درشرایطی که توبه می کندتاآدم

شود,مجبورشوددوباره به سمت عادت قدیمی اش برگردد.»

داستان کتاب به سال های جنگ برمی گرددولااقل دربجنوردواژه ی پیتزانامانوس است ومتوجه نشدم که

چرابه این مورددقت نشده ؟

« اواسط راه {بش قارداش},وقتی ازکناریکی ازباغ هامی گذشتیم ,یک سگ ولگردجلویمان سبزشدوخواب

راازسرمان پراند.آقاجان گفت که سگ گله است وباماکاری ندارد.من ودایی هم بانظرآقاجان موافق بودیم

؛اماحیوان زبان بسته باماموافق نبودویک دفعه دنبالمان کرد.معلوم بودازگرسنگی حسابی دیوانه شده ودرآن

شرایط نان خشک کپک زده برایش حکم پیتزا داردواحتمالاماراهم به شکل خوراکی می دید؛آقاجان رابه شکل

کله پاچه ,دایی اکبررابه شکل اکبرجوجه,مراهم به شکل اصغرجوجه .»

چندتوصیه برای خوانندگان این کتاب:

1-   باتوجه به قیمت 14000تومنی کتاب ازامانت دادن به دیگران جدا خودداری شود.

2-   درحین آشپزی ازخوانش این کتاب خودداری کنیدچراکه احتمالاباسوختن غذا,خشم آقا ومسائل دیگری

رادرپی داشته باشد.

3-   درحین خواندن کتاب اگرگاهی باصدای بلندخندیدوبه شماالقابی چون «دیوانه»,«روانی»داده شدناراحت

نشوید.

4-   هرگززمانی که مشغول خواندن کتاب هستیدبه کسی نگوئیداین پاراگراف رابخوان چون امکان

داردساعت هامنتظربرگرداندن کتاب باشید.

5-   جناب مهردادصدقی ازخوانندگان همیشگی وبلاگ بجنورد1400هستندحتمااگرنظری دررابطه باکتاب

ایشان داشتیددرقسمت یادداشت های وبلاگ قراردهید

6-   برای بجنوردی های مقیم خارج هیچ سوغاتی به باارزشی «آبنبات هلدار»نیست.

کتاب مهردادصدقی برخلاف رمان هایی که وقت گیرندوچیزی به خواننده نمی دهند«آپاچی»های مدرسه

و«هیتاچی »های جامعه راخوب معرفی می کند:

«دفترچه تلویزیون {که بی بی ازمکه خریده بود}هنوزتوی کیف بی بی بودتابعدهابتواندبه محمدثابت کندکه آن

راخودش خریده است.چشمم که به دفترچه افتاددیدم رویش نوشته «آپاچی»ومعلوم شدآن رابه جای

«هیتاچی»به غلام علی انداخته اند.بی بی کمی ناراحت شد؛امادایی اکبرخیالش راراحت کردوگفت «اشکال

نداره !به جای فیلمای ژاپنی فیلمای سرخ پوستی نشان مده.»

سیداحسان سیدی زاده

تازه ترین مطالب
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :